تبلیغات اینترنتیclose
Ep 22 - As I Lay Dying
 
درباره وبلاگ


لینک های دانلود اول در پیج زیر قرار میگیرد ! www.facebook.com/serialia

آمار کاربران
مطالب پربازدید
نظرسنجی
بهترین فصل سریال کدام بوده ؟

خبرنامه
جعبه پیام



جستجو
آمار وبلاگ
  • آنلاین : 3
  • بازدید امروز : 266
  • بازدید دیروز : 257
  • بازدید هفته گذشته : 266
  • بازدید ماه گذشته : 3868
  • بازدید سال گذشته : 28967
  • کل بازدید : 1856201
  • کل مطالب : 69
  • نظرات : 1300
  • رنک گوگل :
Code Center
خاطرات خون آشام | The Vampire Diaries
دانلود سریال The Vampire Diaries , دانلود فصل 4 خاطرات خون آشام , لینک مستقیم , زیرنویس فارسی
صفحه نخست             عضویت           ورود کاربران               تماس با ما                  RSS

پیچ فیسبوک سایت راه اندازی شد !

 

 

برای دانلود سریال ، زیرنویس ، عکس و ... صفحه ی فیسبوک ما را لایک کنید !

تا جدیدترین ها را داشته باشید ...

آدرس ها :

WWW.FACEBOOK.COM/PERSIANTV98

WWW.FACEBOOK.COM/TVDPERSIAN

WWW.FACEBOOK.COM/IANPERSIANFANS

 

 





دوشنبه 16 خرداد 1390:: نويسنده : امیر سالواتوره

کلاوس بیدار میشه و الایژا بهش میگه دو روز از اون روز گذشته حسابی تفریح کردی بعد لباس هاش رو میده بپوشه . بعد میگه که تو بهم قول دادی نیکلاس . اونم میگه از چه نوعی الایژا: تو قولت رو می شکنه کلاوس : تو هم همین کار رو کردی تو داشتی من رو می کشتی. الایژا: می تونستم اما این کار رو نکردم. کلاوس : حالا دیگه هیچکی نمی تونه حتی تو نگران نباش من بخشیدمت . الایژا : انها کجان . کلاوس : بزودی می برمت پیش اونا.

الاریک در بار مشغول مشروب خوردن که استفن باهاش تماس میگیره و میگه به کمکت احتیاج دارم. اونم میگه فکر کنم من رو اشتباه گرفتی من کسی نیستم که اجازه کمک کردن داشته باشم . من فقط نشستم تا دوست دخترم قربانی بشه. استفن : دیمن داره می میره ریک : چی؟ استفن : تایلر گازش گرفته ما وقت زیادی نداریم . ریک : ازم میخوای چیکار کنم

النا و جرمی امدن پیک نیک تا فیلم بر باد رفته رو ببینند. جرمی : من و اوردی فیلم دخترونه ببینم. النا : ما باید از خونه بیام بیرون جرمی. این سه ساعت حواس ما رو از واقعیت پرت می کنه . جرمی : این کاری که ما باید انجام بدیم؟ تظاهر کنیم که زندگی ما گند نیست؟ النا : ما مجبوریم باشه؟ نفس بکشیم، بخوریم ، بخوابیم، بیدار شیم و دوباره این کارها رو بکنیم تا اینکه یک روز دیگه به این سختی نباشه. کارولاین هم به جمع انها می پیوند با سبدی از خوراکی . جرمی می گه ما باید واقعا این کار رو بکینم اونم میگه اره ما می ریم به یک صفحه از اسکارت ما از وسط یه جنگ بیرون امدیم .مادرم می دونه من خون اشامم ما لیاقتش رو داریم ... جرمی هم میگه باشه بگذار یه چیز خوبی بخوریم

استفن سراغ بانی میره . بانی : من مطمئن نیستم این کار کنه . استفن : تو قبلا هم این کار رو کردی با امیلی ارتباط برقرار کردی. شاید یکی از اون جادوگران بدونه چطوری می تونیم به دیمن کمک کنیم. بانی : بگذار امیدار باشیم انها هم بخواهند. بعد شروع می کنه به ورد خوندن . استفن بانی رو صدا می کنه که اونم میگه امیلی . بعد میگه برای چی اینجا امدی استفن . استفن : به کمکت احتیاج دارم می خواهم بدونم اگه وردی هست تا باهاش زخم گاز یک گرگینه رو التیام بده. امیلی : نه طبیعت تضمین داره به تعادل بین همه چیز. استفن : این درسته یا تو فقط میگی نه برای اینکه اون دیمنه؟ امیلی : شاید وقتشه که اون بمیره. استفن : نه این تعادل نیست تنبیه. امیلی : من بهت چیزی رو که می خوای نمیدم. استفن : پس داری میگی جوابی براش هست.لطفا اگه چیزی هست بهم بگو کمکم کن برادرم رو نجات بدم. بانی ناله می کنه و میگه انها نمی خواهند ما اینجا باشیم فکر می کنن من دارم از این قدرت سو استفاده می کنم . استفن : انها یه چیزی می دونن جوابی هست انها نمی خوان بگن. بانی : من شندیم یه اسمی رو گفتن استفن : چی بود؟ بانی : کلاوس

استفن به دیدن النا میره . النا : ببین کی نمی تونه برای  دیدن یه حماسه رومانتیک مقاومت کنه . استفن : میشه بیا با من قدم بزنی. بعد شروع به قدم زدن می کنن . النا : تو قانون رو شکستی می دونستی.فیلم امشب قراره باعث حواس پرتی شه فردا می تونیم دوباره به برنامه عاشقانه قبلی مون برگردیم . استفن : می دونم. ای کاش این می تونست صبر کنه اما نمی تونه . گوش کن اون شبی که دیمن به تایلر کمک می کرد اتفاقی افتاد و تایلر شروع به تبدیل شدن کرد و دیمن رو گاز گرفت. النا : چی ؟.. اون... اون داره.. استفن : اره . النا : اه خدای من اون امروز امده بود خونه و سعی می کرد عذرخواهی کنه من عملا در رو کوبیدم تو صورتش استفن : اون به من گفت بهت نگم اما اگه تو بتونی باهاش صحبت کنی .. من نمی تونم صبر کنم ... النا : استفن .. استفن : تموم نشده ممکنه درمانی باشه اما من باید کلاوس رو پیدا کنم تا بدستش بیارم. النا : نه اون تو رو می کشه استفن : نه اون شانس داشت من و بکشه اما این کار رو نکرد. هر کاری دیمن کرده هر چیزی که اون رو تا اینجا کشونده من کسی هستم که در وهله اول اون رو تبدیل به خون اشام کرد و اگه شانسی برای درمان باشه من بهش مدیونم تا اون رو پیدا کنم برو باهاش حرف بزن فقط بهش بگو هنوز امید هست.

دیمن هنوز در زیر زمینه و در رویاهاش به عقب برگشته و کاترین رو می بینه اون بهش میگه جاسوسی کردن یه دختر از منش به دوره اونم میگه من و ببخشید دوشیزه کاترین .کاترین:هنوز اینجایی خوب به نظر می رسه بند لباس من گره خورد می تونی درستش کنی . دیمن:البته . کاترین: دلت برای من تو جنگهای جنوب تنگ میشه . دیمن : حتما. کاترین : پس امیدوارم زودتر برگردی من می ترسم بدون تو تنها بشم . دیمن : من فکر می کردم همراهی استفن کافی باشه. کاترین : این اشتباه منه که هر دوتون رو می خواهم ...دیمن ؟ دیمن: النا . النا : نمی بینی اون داره بازیت میده همه  ی کاری که باید بکنی اینه بگی نه و بری توحق انتخاب داری. کاترین: قول بده بخاطر من زود برمی گردی. دیمن: قول میدم.

استفن به دیدن کاترین میره و اونم میگه من دو روزه منتظرم من باید از اجبار کلاوس ازاد شده باشم کلاوس قراره مرده باشه. استفن هم میگه یه کم پیچیده شده بعدا در این مورد حرف میزنیم من نیاز دارم تا اون رو پیدا کنم تو ایده ای داری که اون کجاست؟ بعد کاترین میگه هیسسس. کلاوس تو برگشتی.. ببین کی تصمیم گرفته به دیدنمون بیاد. کلاوس بعد از دیدن استفن میگه: تو نمی خوای بی خیال شی؟ استفن : من به کمکت برای برادرم احتیاج دارم .کلاوس : خوب هرچی اون باید صبر کنه  من به برادرم تعهد دارم. الایژا : تو می دونی که خانواده چقدر اهمیت داره و گرنه اینجا نبودی برادرم بهم قول داده مرا پیش خانواده ام ببره . کلاوس میگه : البته پس باید ... و با فرو کردن خنجر درسینه اش اون می کشتش... بعد میره سراغ استفن و میگه می خواهی باهات چی کار کنم حسش می کنی . بعد چوب رو در بدن اون فرو می کنه و میگه اون خراش رو در برابر قلبت حس می کنی اگه تکون بخوری می میری . کاترین : اون فقط سعی می کنه به برادرش کمک کنه . استفن : جادوگران گفتند تو درمان رو می دونی باهم معامله کن بهم درمانش رو بده هر کاری بخوای برات می کنم کلاوس : مشکل اینکه من نمیدونم تو برام خوب باشی چیزی که الان هستی خجالتی و بی فایده

ریک به دیدن دیمن میره براش مشروب میریزه و انگشترش رو هم میذاره. دیمن بهش میگه نا خود اگاه من داره شکارم می کنه ....برادرم فرستادتت تا یه وقت خودکشی نکنم ؟ ریک : اون داره سعی میکنه کمک کنه . دیمن : اون کاری رو می کنه که همیشه می کنه جبران کردن خطاهای گذشته تو باید بخوای من بمیرم من باعث کشته شدن جنام. ریک : من تو رو سرزنش نمی کنم . دیمن : یادت نره که من زنت رو به خون اشام تبدیل کردم تو باید بخاطر اون ازم متنفر باشی . ریک : لیوانت رو بده به من هیچ کدوم از ما برای این گفتگو مست نیست. دیمن گلوی ریک رو می گیره و میگه من و بکش خواهش می کنم. ریک بهش شاهپسند تزیرق میکنه و میگه گندت بزنه ... دیمن : النا ریک : النا اینجا نیست دیمن.

النا میاد خونه سالواتورها که صدایی می شنوه بعد کلانتر میاد جلوی دهنش ور می گیره و میگه صدا نکن و وارد خونه میشه . دیمن بهوش میاد و میگه خون می خواهم . ریک میره براش خون بیاره که صدایی می شنوه و کلانتر رو می بینه اون میگه دیمن کجاست که ریک میگه الان موقعش نیست کلانتر بهم اعتماد کن . اما کلانتر در رو بروی ریک می بنده و میگه فقط می خواهم باهاش حرف بزنم. بعد دیمن رو می بینه که روی زمین افتاده وارد که میشه دیمن بهش حمله می کنه و از انجا فرار می کنه. الاریک به جرمی زنگ میزنه و میگه بهم بگو با النایی اونم میگه اون امد با دیمن حرف بزنه من فکر کردم توهم انجایی . اونم میگه دیمن فرار کرده دنبال النا میگرده پلیس ها هم دنبالشن اون در حالت بدیه جرمی اگر پیداش کردی ببرش جای امن من دارم میام. بانی : اگر دیمن رو دیدی سعی نکن جلوش رو بگیری بگذار ما این کار رو بکنیم . جرمی : تو قبلا این کار رو کردی سعی کردی جلوی من و بگیری و جنا مرد من می خواهم برم خواهرم رو پیدا کنم تو میتونی سعی کنی جلوم رو بگیری.

کلاوس به استفن میگه من درمورد یک خون اشام دیوونه شنیده بودم که مدام خاموش و روشن میشد وقتی که خاموش بود خیلی باشکوه بود. سال 1917 در مونتری توی یک روستا به عنوان یک قاتل کارش عالی بود. اشنا به نظر میاد؟ استفن : من خیلی وقته تو اون راه نبودم . کلاوس : خوب اون خون اشامیه که من می تونم باهاش معامله کنم به استعدادش بعد از اینکه شهر رو ترک کردم نیاز دارم. بعد به کاترین میگه بیا و دست اون رو گاز می گیره و بعد از خون خودش به اون میده و اون خوب میشه و میگه درمان میخوای این درمانشه. استفن : خون تو درمانشه کلاوس : طبیعت مادری حالا بذار من و تو باهم حرف بزنیم

دیمن همینطور که راه میره به جایی می رسه که فیلم بر باد رفته پخش میشه و کاترین رو می بینه (در توهمش) جرمی اون رو پیدا می کنه بهش میگه النا کجاست من بایدهمین الان باهاش حرف بزنم اونم میگه بذار اول از اینجا ببرمت ... النا پیش کلانتره ازش می پرسه دیمن کجاست باهاش چی کار کردی اونم میگه برای چی برات مهمه اونا قاتلن النا هم میگه می دونم تو از اونا متنفره اما اشتباه میکنه به کلانتر خبر میدن که دیمن رو بیرون دیدن و کلانتر اماده رفتن میشه النا میگه منم میام اون مریضه .. اما کلانتره میگه در روش ببندندو میره... جرمی با دیمن میاد تو بار و به ریک خبر میده که دیمن لیز رو می بینه که می خواد بهش شلیک کنه که فرار می کنه و تیر به جرمی می خوره ...کارولاین و بانی سر می رسن کلانتر نمی دونه چی کار کنه اون میگه من دیمن رو هدف گرفته بودم. کارولاین میگه اون هنوز حلقه رو داره اما بانی در حالی که گریه می کنه میگه اون انسان حلقه کار نمیکنه ...کارولاین از خونش به جرمی میده ... بانی میگه من می دونم چی کار باید بکنم باید ببریمش و با ریک جرمی رو می برن.... النا هم از پنجره فرار میکنه....

کلاوس بعد از اینکه خونش رو تو شیشه میریزه به استفن میگه تو میخوای برادرت رو نجات بدی نظرت در مورد هدف طولانی چیه من نقشه بزرگی برات دارم وقتی شهر رو ترک کنیم . اونم میگه من ازش خوشم نمیاد. کلاوس : خیلی بد شد تو می تونستی یه خلبان جانی بشی . شروع میکنه به خالی کردن خون که استفن میگه صبر کن... کلاوس : حالا که بیشتر خوشت امد می خوام با هم بنوشی ...کیسه خون رو به استفن میده و میگه همه اش رو بخور...تو هر چی من میگم می کنی منم برادرت رو نجات بدم این معامله است... استفن هم همش رو می خوره کلاوس یکی دیگه میده و میگه بازم ....

ریک و بانی جرمی رو به خونه می برن ریک میگه این ممکنه اونم میگه اگه اونا قدرت انجامش رو بهم بدن و شروع می کنه به ورد خوندن....اما داد فریاد میکنه و میگه انها ازم عصبانی هستند که برگشتم میگن این کار عواقب داره ریک میگه بگو اون فقط یه بچه است ...بانی بازم ورد می خونه  شمعها روشن میشن و زمین می لرزه امیلی رو صدا میکنه و میگه کمکم کن میدونم اینجایی من دوستش دارم...ناگهان شمعها خاموش میشه و بانی گریه می کنه .. که جرمی بیدار میشه....

النا دیمن رو می بینه و میگه باید بریم باید مخفی شیم....دیمن کاترین و میبینه که داره دنبالش تو جنگل میدود...بهش میگه کجا میری منم میخوام باهات بیام کاترین : نمی دونستم انقدر سریع هستی ...: چرا همش دنبالم میکنی ...دیمن: می خواهم برای همیشه دنبالت کنم از خونت بهم بده ...کاترین خودش رو زخمی میکنه و میگه من بهت خون نمیدم اگه میخوای خودت بخور.. انتخاب خودته ...دیمن : من تو رو انتخاب میکنم کاترین...دیمن به النا حمله می کنه اون میگه به من نگاه کن من النام ...دیمن : بهم قول بده به برادرم نمیگی کاترین : قول میدم این راز ما می مونه... دیمن: من مجبورم برای اینکه برای همیشه با هم باشیم... بعد شروع می کنه به خوردن خون کاترین که در واقع النا ست...النا : دیمن بس کن داری اذیتم میکنه...بالاخره دیمن به خودش میاد و می فهمه که اون الناست....

جرمی در اینرتنت دنبال بازگشت از مرگ می گرده که بانی میاد رو خط با هم حرف می زنن . به بانی میگه که یه حسی دارم اونم میگه خوب از مرگ برگشتی . جرمی: ازت ممنونم می خوام ازت تشکر کنم. بانی : خوب می تونی این کار رو فردا بکنم. یا روز بعدش .. روز بعدش ... الاریک میاد و میگه چیزی نیاز نداری اونم میگه نه مرسی. ریک مکث می کنه و میگه خوب اگه اشکال نداره من امشب رو اینجا می مونم . جرمی: نه خیلی خوبه. وقتی ریک می خواد بره جرمی صداش می کنه و میگه خیلی ممنون . ریک هم میگه می تونی فردا تشکر کنی و روز بعدش و روز بعدش ...جرمی می خنده و میگه فهمیدم حرفهام رو گوش می کردی .

النا دیمن رومی بره خونه و رو تخت می خوابونه دیمن تب بالایی داره و اون سعی میکنه کمکش کنه ..دیمن : النا تو باید بری ممکن بهت اسیب بزنم...النا : نه نمی زنی من تا اخرش اینجا پیشت می مونم تنهات نمی ذارم ...دیمن : از اینجا برو ....دیمن درد میکشه و النا اون رو بغل میگیره و سعی میکنه ارومش کنه...دیمن : تمام این سالها من همیشه استفن رو سرزنش می کردم اما تقصیر اون نبود کسی مجبورم نکرد اون رو دوست داشته باشم من خودم خواستم...به استفن بگو من متاسفم باشه..النا هم میگه باشه...

استفن کلی خون خورده ...کلاوس بهش میگه تو همکار خیلی خوبی هستی استفن میگه دیگه نه تا بهم درمان رو ندادی اونم میگه ما معامله کردیم استفن انتخاب خودته  اینجا در میستیک فالز بمونی یا با من شهر رو ترک کنی و زندگی برادرت رو نجات بدی ...  خون رو تکون میده .استفن میگیره و می خوره بعد کلاوس به کاترین میگه این رو بده به دیمن و برگرد... کاترین میگه من می توم برم اونم میگه اره و کاتری سریع غیب میشه ...استفن میگه نه نه اون خون رو هیچ وقت به دیمن نمیده...

دیمن درحالیکه درد داره میگه این خیلی دردناک تر از این بود که فکر میکردم... النا : هنوز امید هست..دیمن: مشکلی نیست النا ...من خیلی انتخاب ها کردم تا به انجا رسیدم من لیاقتش رو دارم من باید بمیرم... النا نگاهش می کنه کنارش دراز می کشه و میگه نه تو نباید بمیری دیمن : اگر اون انتخاب ها رو نکرده بودم تو رو نمی دیدم. خیلی کارها کردم که ازارت داد متاسفم ... النا : من می بخشمت ... دیمن : من می دونم تو استفن رو دوست داری همیشه اون رو دوست داری اما من دوست دارم تو این و می دونی . النا ارام ارام اشک میریزه....دیمن : تو باید تو سال 1864 من و می دیدی اونوقت ازم بیشترخوشت میامد...النا : من ازت خوشم میاد چیزی که الان هستی بعد دیمن رو می بوسه اونم میگه مرسی ... کاترین میاد و میگه باید ازم ممنون باشی من درمانش رو اوردم به النا میگه فکر کردم مردی اونم میگه مرده بود...دیمن میگه اون گذاشت بری و تو امدی اینجا کاترین میگه بهت مدیون بودم و خون رو به دیمن میده ...النا میگه استفن کجاست اونم میگه اهمیت میدی داره قیمت این رو میده اون خودش رو به کلاوس تسلیم کرد اون همه چیز رو که شامل توام میشه قربانی کرد تا جون برادرش رو نجات بده... حالا تو می تونه دیمن رو همراهی کنی ..خداحافظ النا خوبه هر دوشون رو دوست داشته باشی من این کار رو کردم...

کلاوس با برادرش در تابوت خداحافظی می کنه و میگه الان پیش خانواده ای..  استفن اس ام اس النا رو که نوشته دیمن خوبه تو کجایی می خونه. کلاوس : کاترین اون رو به موقع رسونده... استفن : م ما هیچ وقت دیگه نمی بینیمش  کلاوس : چون اون شاه پسند خورده بود کسی نمی تونه من رو گول بزنه تو کمکش می کنی پیداش کنم. استفن : از من چی می خواهی ، حالا می تونیم بریم...کلاوس : برای اینکه مطمئن شم به معامله مون پایبندی باید خون یه بی گناه رو بخوری بعد یه دختر رو میاره تا استفن بخوردش ...اونم همین کار رو می کنه...

جرمی صدایی از پایین میشنوه فکرمی کنه الاریکه وقتی میره ببینه صدای چیه ویکی و آنا رو می بینه....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : Helena 8 اسفند 1391 ساعت : 7:04
Vaghean doost dashtam
نویسنده : فاطمه 11 ارديبهشت 1391 ساعت : 3:02
مرسی واقعاً کاارتون عالیه
نویسنده : setare 19 خرداد 1390 ساعت : 16:14
واقعا وبلاگتون عالیه همینجور ادامه بدین دستتون درد نکنه http://www.iran.sc/images/smilies/smile%20(25).gifبه امید اینکه زودتر فصل 3 بیاد
ایمیل
صفحه قبل 1 صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *


نوع مطلب : خلاصه قسمت های سریال, | بازدید : 6080
برچسب ها : Ep 22 - As I Lay Dying ,




 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
 
طراحی: مای تم - قدرت گرفته از: سرویس وبلاگدهی ایران